محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )
65
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )
كه تنها بر چنين پايهاى استوار باشد . بنياد ماجرا چيزهاى ديگرى است كه بايد آنها را شناخت : شناخت شيوهء استنباط احكام از اصول و نصوص دينى و پويايى و حركتى را كه نخست در سرشت فقه و اصول فقه بوده است ، دوباره به آنها بازگرداندن « 1 » . . . زيرا جامعهاى كه يوسف در آن مىزيسته ، جامعهاى اسلامى نبوده است تا احكامى چون ناروا بودن درخواست امارت يا ستودن خويش در حضور مردم را بر آن منطبق كنيم . از سوى ديگر او مىديده كه زمينهها به گونهاى است كه او مىتواند فرمانروايى مطاع باشد - و نه بندهاى فرمانبر ، آن هم در حال و هوايى جاهلى . كارها همانگونه كه يوسف چشم داشت به انجام رسيد و در نتيجه او توانست با اشراف و تسلّطى كه در دوران حكومتش در مصر داشت به دعوت دين و نشر و رواج آن پردازد ، و در چنين حال و هوايى بود كه عزيز و پادشاه ، همگى از نظرها پنهان گرديدند . « 2 » گفتنى است كه كسانى بر پايهء اين سخن يوسف كه گفت : « پروردگار من ! از ملك و فرمانروايى به من بخشيدى و از دانش تأويل خوابها به من آموختى » « 3 » ، پنداشتهاند كه يوسف به تنهايى به فرمانروايى مصر رسيده بوده است . با اينكه چنان كه ابن خلدون گفته ، اين آيه نشانگر چنين چيزى نيست . زيرا دست داشتن به هر چيز ، حتى چيزهاى ويژه و شخصى چون خانه و خادم و اسب . . . نيز « ملك » خوانده مىشود ، تا چه رسد به در دست داشتن اداره و سرپرستى مثلا خزانهدارى و امور بازرگانى و . . . گذشته از اينكه عربها ، روستاييان و شهرنشينان را نيز « ملوك » « 4 » مىناميدهاند تا چه رسد به وزير مصر در آن روزگار [ يعنى يوسف ] و در آن حكومت .
--> ( 1 ) . در اينجا سيد قطب دربارهء شيوهء فقه و فقها پژوهشى خواندنى دارد . ( مترجم ) . ( 2 ) . فى ظلال القرآن ، 4 / 2006 - 2013 . ( 3 ) . « رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ » ( سورهء يوسف ، آيهء 101 ) . مىتوان بر پايهء حرف « من » در « من الملك » كه حرف تبعيض است و نشانگر بخشى و جزئى از چيزى ، چنين برداشت كه جزئى و بخشى از كار فرمانروايى مصر كه همان خزانهدارى باشد ، به يوسف رسيده بوده است ( مترجم ) . ( 4 ) . نصوصى بازمانده از فرعون مصر تحوتمس سوم ( 1490 - 1435 ق . م ) گوياى ايناند كه او در « مجد » حوالى سال 1468 پيش از ميلاد با دشمنانش ملوك سوريه كه شمارشان 330 ملك و امير بوده است و هر كدام سپاهى ويژه داشتهاند ، به فرماندهى امير قاوش جنگيده است و بر آنها پيروز شده است . نيز در نصوصى از « شلمنصر » سوم آشورى آمده است كه او در « قرقر » در سال 853 پيش از ميلاد با گروهى از اميران سورى جنگيد . اين اميران مركب از دوازده ملك بودند . فرماندهشان « بنحدد » ، ملك دمشق بود . نيز عربها اميران شهرها و قريهها را ملك مىناميدند . مانند ملك هجر ، معان ، دومة الجندل و . . . چنان كه در روزگار عباسيان راميان و كارگزاران خلافت را ملك مىگفتند .